زندگاني من شعري است

 

كه تو خويش را

 

خلسه ي هميشه ي عاشقانه هايش دانسته اي

 

غافل از آنكه خباگر چشم هاي تو

 

هم رنگ حيرت هاي تيره ي روزگار من است

 

واندوه

 

خويشاوندي

 

كه هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت

 

زندگي

 

 

حقارت غمگيني است

 

كه تو را بزرگ زاده است

تا من سهم غوغاي خويش را

 

از تو بگيرم

 

در موج شكن هاي صدايت

 

پايان را از خاطره ام بگير

 

و هرگز شعرم را از اميد خالي مخواه