مداد رنگی...

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...
همه مي گفتند:تو به هيچ دردي نمي خوري...
يک شب که مداد رنگي ها...
توي سياهي کاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد... مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...
با هيچ رنگي پر نشد....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۸ ساعت 23:18 توسط شیوا
|
منم آن شاپرک پر شکسته...که لبخند خدا دوباره جانم داد.